تبليغاتX
نامه هاي رواني
نامه هاي رواني

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

کار واجب

دوشنبه هفتم آبان 1386-16:43 -روانی

مرد تلفن همراهش را از جیب شلوار مردانه ی راسته اش بیرون آورد . گوشی را چند ثانیه در  دستش گرفت . چشمانش را بست . آب دهانش را قورت داد .
- الو . سلام . باز چی شده ؟! خوبم . زنگ زدی ، حالمو بپرسی ؟! ول کن این مزخرفاتو ، خوبم ، خوبی ! کارتو بگو . عزیز من به شما چه که من کجام . تو آژانسم . ماشین باز خراب شد ، گذاشتمش تعمیرگاه . آره ، پولدار شدم ، عیبی داره ؟! کارتو نگفتی . چه کار ه واجبی ؟! خب همین الان بگو . یعنی چی نمی شه ؟! حتما باید تو چشممام زل بزنی و حرف بزنی . سحر چرا نمی فهمی ، من کار دارم . سرم شلوغه . برای این بچه بازی ها وقت ندارم . آره برای همه کار وقت دارم ، الا برای تو و کارآی احمقانه ی تو . دوست دارم توهین کنم . چیه ، نکنه باز می خوای بری به خان داداشت شکایت کنی ؟! آخه چه کاری داری که نمی توونی پای تلفن بگی ؟! من فردا سرم خیلی شلوغه . از صبح که اداره ام . عصر هم باید مامان رو ببرم دکتر . نه ، همون چکاپ همیشگی . تا شب هم نمی رسم خوونه . کلی از نوشته های بچه ها هم رو میزمه که هنوز سراغشون هم نرفتم . موضوع چی چیه ؟! دیوونه شدی ؟!؟ موضوع فیلمنامه ی اونا به تو چه ربطی داره ؟! زنگ زدی این چرت و پرت آ رو تحویل من بدی ! چرا دست از سرم برنمی داری ؟!؟ آخه چی از جوون من می خوای ؟! نمی خواد گریه کنی ، گوش کن . من یه تعهدی به تو داشتم ، که خدا رو شکر الان یک ساله دیگه ندارم . مهرتو حلال کردم و جوونمو آزاد . حالا چی از جوونم می خوای ؟! چی ؟! کدوم شب ؟! صداتو
نمی شنوم . بلندتر صحبت کن . کجایی الان ؟! نه ، صدات قطع و وصل می شه ، می خواستم ببینم کجایی . چی ؟! هان هموون شب کذایی . ببین ، چرا نمی فهمی . تو حالت خوب نبود . بله ، تو حالت خوب نبود . من که می فهمیدم دارم چی کار می کنم . تو بودی که ... وسط حرف من نپر . من اومدم یا تو اومدی ؟!؟ 2 نصفه شب بلند شدی اومدی دم خوونه ی من . انتظار داشتی چی کار کنم . صد در صد . تا صبح می شستم به اراجیف خانووم گوش می کردم . تند نرو خانووم . زنم نه زن سابقم . چیه ، حالا بعد از چند ماه زنگ زدی چی می خوای ؟! نکنه پولتو می خوای ؟! حرف دهنمو می فهمم . سحر تو رو خدا دست بردار . خسته ام کردی . کار ه واجب ، کار ه واجب . می دونی چرا ولت کردم ، چون خیلی کنه ای ! فردا ناهار خووبه ؟! ساعت 12 همون جای همیشگی .
زن گوشی را زیر مقنعه اش کرد. کیف مشکی بزرگش را روی پایش گذاشت . چشمانش را بست . آب دهانش قورت داد
- سلام امیر جان . خوبی ؟! حال منو نمی پرسی ؟! کجایی ؟! چرا تو آژانس؟ پولدار شدی ، با آژانس این ور اون ور
می ری . امیر یه کار ه واجب دارم باهات . حتما باید ببینمت . نمیشه . حتما باید ببینمت . آره ، باید زل بزنم و بگم . فقط برای من وقت نداری ؟! امیر درست صحبت کن . چرا توهین می کنی ؟! نه ، کارم از داداشم و این حرفا گذشته . به خدا اگه واجب نبود ، که زنگ نمی زدم . باید فردا ببینمت . دکتر برای چی ؟ اتفاقی براشون افتاده ؟! موضوعش چیه ؟! فیلمنامه ی دانشجو آت . هیچی ، فقط دوست داشتم بدونم . هیچی ، فقط .... فقط ... . یه لحظه صبر کن . من نمی خوام راجع به هیچ تعهدی حرف بزنم . می خوام راجع به اون شب صحبت کنم . الو . الو . برات مهمه ؟! گفتم می خوام راجع به اون شب باهات صحبت کنم . من حالم خوب نبود ؟! معلومه ، همیشه ی خدا من حالم خوب نبوده ، تو همیشه ... انتظار داشتم به حرفام گوش بدی . هیچ وقت از این کارآ بلد نبودی ولی انتظار هم نداشتم به جای این که بشینی با زنت حرف بزنی ، برای یه شب دیگه جسمشو بخوای . امیر حرف دهنتو بفهم . امیر التماست می کنم . کارم واجبه . خیلی واجب. خواهش می کنم . باید ببینمت . تو رو خدا . فردا میآی ؟! ساعت 12 همون جای همیشگی .
زن دستش را به میله ی اتوبوس گرفت و بلند شد . از اتوبوس پیاده شد .
مرد روزنامه را از روی پایش جمع کرد و بلند شد . از اتوبوس پیاده شد .
زن برگشت . نگاهش به چشمان سیاه مرد گره خورد . هیچ فرقی با چند ماه پیش نکرده بود .
مرد برگشت . نگاهش به شکم برآمده ی زن گره خورد . چشمانش را بست . زیر لب گفت : کار ه واجب .

لينک ثابت |

عاشقانه

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386-19:12 -روانی

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
گر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
وقتي که من دارم فكر مي كنم وتو داري فكر مي كني كه من دارم به چي فکر مي کنم دوست دارم که فکر کني که دارم به تو فکر مي کنم

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
کاري نکنيم که روزي حتي خودمان هم باور نکنيم که داريم دروغ مي گوييم آن هم به خودمان و کاري نکنيم که روزي به خدا هم دروغ بگوييم و اي کاش روزي مردم با صداقتي همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگويند پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت اي واي من که قصه دل نا تمام ماند

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
اگر ان شب نگاهم نمي کردي اگر در ان شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي چشمک نمي زدي اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين که هستم نبودم

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
اي آفتاب خوبان، مي‏جوشد اندرونم يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت غلام همت آن رند عاقبت سوزم كه در گدا صفتي كيمياگري داند

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هست که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من.. گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-
سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانه‌هايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

لينک ثابت |

داستان لیوان آب

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386-10:20 -روانی

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

لينک ثابت |

عروسک چینی

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386-10:19 -روانی

زن طره ی موی دختر را از روی پیشانی اش کنار زد . دستی به روسری صورتی رنگ دختر کشید . موهای دختر چه قدر چرب شده بود . چند روز بود که حمام نکرده بود . زن خم شد و پیشانی دختر را بوسید . به چشمان بسته اش زل زد . چه قدر سیم به دستگاه آویزان بود . کاش می توانست همه را از او جدا کند و دختر را با خود به خانه ببرد . باید
می رفت حمام . ناخن هایش بلند شده بودند . باید کوتاهشان می کرد . از ناخن بلند خوشش نمی آید . صندلی را کنار تخت دختر گذاشت . دستان دختر را در دست گرفت . همیشه پوست دستانش نرم بود . زن سرش را روی دستان دختر گذاشت و شانه هایش لرزید . کار هر روزش بود . هفت روز پیش بود . هنوز کیف دانشگاه دختر کنار اتاق افتاده است . رفت تخم مرغ بخرد . هیچ کس راننده را ندیده بود . صدای ترمزش همه جا پیچید . دختر بی صدا افتاده بود کنار جدول خیابان . سرش مثل عروسک چینی کودکی اش کج شده بود . عروسک از پله ها افتاده بود پایین . خیلی گریه کرده بود . مادر را مجبور کرده بود که گردن شکسته ی عروسک را درست کند . گردن عروسک همیشه آویزان بود . زن هر چه فکر کرد یادش نیآمد عروسک را کجا گذاشته !
از روی صندلی بلند شد . روی تخت دختر خم شد . با دست چشمان بسته ی دختر را نوازش کرد . دهانش را به گوش دختر نزدیک کرد و گفت : الهه ی من ، می شنوی مادر ! می دونم که می شنوی ، می بینی و ... . دکتر این برگه ها را دیروز آورد . گذاشتمشان تو کشو تا نبینی . امروز می خوان این سیم ها رو ازت جداکنن . راحت می شی . می ریم خوونه . فقط .... . فقط .... . به خدا همیشه با منی . همیشه این جایی . کنار من . مهم نیست که قلبت این تو بتپه یا تو سینه ی کی دیگه . مهم اینه که تو این جایی . زن دستان دختر را گرفت و دوباره شانه هایش لرزید . چادر از روی شانه هایش سر خرد و روی زمین افتاد . زانوهایش خم شد . روی زمین نشست . صدایش گرفته بود . لبه ی تخت را گرفت و گفت : می ذاری ؟! به خدا خودت اجازه ندی ، نمیذارم دستشون بهت بخوره ! چی کار کنم مادر . چی کار کنم ؟!
زن چشمانش را بست . سرش را روی لبه ی تخت گذاشت . عروسک چینی دختر جلوی چشمانش آمد . سرش آویزان نبود . دختر عروسک را سفت در آغوش گرفته بود . به سمت زن دوید و گفت : ببین مامان گردن خانم پری خوب شد !!!
زن چشمانش را باز کرد . دستان دختر را در دست گرفت و بوسید .

لينک ثابت |

بچه ی مهربون

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386-10:16 -روانی

مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد:" توله های فروشی ".
چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله ها را به او نشان دهد.
مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او، یک ماده سگ باپنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند. پنجمین توله در آخر صف دنبال سایرین لنگان لنگان راه می رفت، پسر کوچولو توله سگ لنگ را نشان داد و گفت: " اون توله هه چشه؟؟" مغازه دار توضیح داد که آن توله از همان روز تولد فاقد حفره خواهد لنگید ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند، اما تا آخر عمرش همون جوری
پسر کوچولو گفت: من همونو می خوام .مغازه دار موافقت نکرد، اما پسر کوچولو پاچه شلوارش را بالا زد و پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود، به مغازه دار نشان داد و گفت: من خودم نمی تونم خوب
بدوم ، این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو خوب درک کنه!
مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد:" توله های فروشی ".
چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله ها را به او نشان دهد.
مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او، یک ماده سگ باپنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند. پنجمین توله در آخر صف دنبال سایرین لنگان لنگان راه می رفت، پسر کوچولو توله سگ لنگ را نشان داد و گفت: " اون توله هه چشه؟؟" مغازه دار توضیح داد که آن توله از همان روز تولد فاقد حفره خواهد لنگید ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند، اما تا آخر عمرش همون جوری
پسر کوچولو گفت: من همونو می خوام .مغازه دار موافقت نکرد، اما پسر کوچولو پاچه شلوارش را بالا زد و پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود، به مغازه دار نشان داد و گفت: من خودم نمی تونم خوب
بدوم ، این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو خوب درک کنه!

لينک ثابت |

چت با خدا

یکشنبه بیست و دوم مهر 1386-14:16 -روانی

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... .

لينک ثابت |

خودم

چهارشنبه هفتم شهریور 1386-17:16 -روانی

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه

لينک ثابت |

خدايا

سه شنبه سی ام مرداد 1386-11:42 -روانی

اگر خطائی میکنیم از نادانی است و قصد جسارت به ساحت مقدست را نداریم ای الرحمالراحمین میدانیم که تو گناهان ما را بخاطر نادان بودنمان میبخشی مگر میشود زیباترین و توانا ترین وجود عالم مشتی انسان ضعیف و نا اگاه را مغضوب درگاهش کند.
کاش میتوانستم ببوسمت ولی بدان که همیشه عاشقت بوده و هستم و تا ابد عاشقت خواهم بود حتی اگر مرا در آتش بیاندازی میدانم از مهربانی مثل تو محال است که عاشقش را به آتش بکشد ولی آتشت را هم دوست دارم.الهی به جوانان خودت رحم کن و دنیایشان را به کامشان شیرین گردان.

لينک ثابت |

فکر کن بهش

شنبه بیست و هفتم مرداد 1386-14:8 -روانی

 چه دلپذيراست اينکه گناهانمان پيدا نيستند وگرنه مجبور بوديم هر روز خودمان را پاک بشوييم شايد هم مي بايست زير باران زندگي مي کرديم و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغهايمان شکل مان را دگرگون نمي کنند چون در اينصورت حتي يک لحظه همديگر را به ياد نمي آورديم خداي رحيم ! تو را به خاطر اين همه مهرباني ات سپاس

لينک ثابت |

گنجشک

شنبه بیستم مرداد 1386-16:12 -روانی

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست
فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست
سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود
.خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی

. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت
. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

لينک ثابت |


تمام حقوق اين قالب متعلق به Blogskin ميباشد.